دانا و بینا

donabina =دونا بينا ٬ اصطلاحی است در گويش کوير ... دونا بينا به کسی می گويند که هم دانا باشد - دونا يعنی دانا - و هم بينا باشد .يعنی بصيرت داشته باشد .در حقیقت "دونا بینا" فارسی "بصیر وعلیم" است . خیلی پر و زیبا است چون با هم کمتر پیدا می شود.

حاج چاوز خودمونه!
ساعت ۳:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱٧  

بله ! درست می بینی ! حاج چاوز خودمونه! خودشه! چرا که نه !

می گویند عمرو عاص لعنتی نمازش را پشت سر علی (ع) می خواند و ناهارش را سر سفره معاویه کوفت می فرمود! گفتند : حاج آقا ! این دیگه چه جورشه ؟گفت : احسنتم! سوال خوبی کردی .حکمتش اینه که سر سفره علی غیر از نان جو خشکیده ای که خود امام هم با آن همه قدرت به زور اهرم زانو آن را می شکنه چیزی پیدا نمیشه و در نماز معاویه هم  غیر از نفاق و دروغ و شرک و آتش و عذاب و دوزخ چیزی نیست. پس این الاحقر نمازم را پشت سر علی که یک دنیا معرفته می خونم و ناهارم را سر سفره هفت رنگ اطعمه و اشربه معاویه نوش جان می کنم . حالا فهمیدی ؟ دیگه از این سوالات آسان از من نپرس!

 

 

 

 

 

 

 

این هم مشتی (مشهدی)چاوز خودمونه . در حرم امام رضا (ع)


کلمات کلیدی:
 
خون ناحق، پایه‏هاى حکومت را سست مى‏کند
ساعت ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٢٧  

سخنی از امیر المؤمنین (ع) خطاب به مالک اشتر :
«از خونریزى بپرهیز، و از خون ناحق پروا کن، که هیچ چیز همانند خون ناحق عذاب الهى را نزدیک و مجازات را بزرگ نمى‏کند و نابودى نعمت‏ها را سرعت نمى‏بخشد و زوال حکومت را نزدیک نمى‏گرداند، و روز قیامت خداى سبحان قبل از رسیدگى اعمال بندگان، نسبت به خون‏هاى ناحق ریخته شده داورى خواهد کرد، پس با ریختن خونى حرام، حکومت خود را تقویت مکن، زیرا خون ناحق، پایه‏هاى حکومت را سست مى‏کند و بنیاد آن را برکنده به دیگرى منتقل می‌سازد»

در سایت تابناک در ستون اخبار ویژه یادداشتی با این عنوان واقعیت‌های کهریزک چه وقت آشکار خواهد شد؟ توجهم را جلب کرد .

در ستون اظهار نظرمطلب تابناک که در به در دنبال یافتن واقعیت های کهریزک است نوشتم : تابناک عزیر ! واقعیت های کهریزک بر همه آشکار است ؟ اصلا مشکل در آشکار بودن و آشکار نبودن نیست که اگر مشکل این بود برای کشتن چندجوان وسط خیابان و میان روز روشن که اظهر من الشمس است کاری کرده بودند ؟ آیا جنایت فاش تر از این می شد ؟ یا آن کسی که تصویر او را عالم و آدم دیدند چگونه با فراغ بال از پشت بام تیر اندازی می کرد وسط جمعیت !! چیزی آشکار تر از این بود که شما دنبال گمانه زنی برای آشکار شدن واقعیت کهریزک هستید ! زندانی غیر مجاز !! که از دو سال قبل و طبق دستور مرجع قضایی باید درش را تخته می کردند و نکردند و کماکان بر پا بوده است و شاید همین الان هم باشد ! مردم را از کف خیابان ها جمع کرده اند و برده اند آنجا !! مثل شلغم و چغندر داخل کانتینر ها جا داده اند !! با چوب و چماق و کابل آن ها را زده اند !! بعضی را زیر شکنجه کشته اند !! و در کهریزک سدوم و گمورای قوم لوط راه انداخته اند !! آقای تابناک !! شما را به خدا با این عنوان مطالب این قدر نمک به زخم ملت نپاشید !! خاطرات زندان آقایان در دوره طاغوت را بخوانید امکان ندارد چنین جنایت هایی را در آن ببینید ؟ بسیاری از کارهای تحقیقی را آقایان در دوره زندان تهیه کرده اند ! مثل تفسیر موضوعی آقای هاشمی بر قران !! تردید نکنید به فرموده امام علی در نامه به مالک اشتر :خون ناحق، پایه‏هاى حکومت را سست مى‏کند و فرو می ریزد !برانداز کسانی هستند که مرتکب چنین جنایاتی می شوند!

کلمات کلیدی:
 
جانبازی میان شعله های آتش !
ساعت ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٢٧  
نه تنها این بار که پیش از این هم خود سوزی یک جانباز هیجانی را برنینگیخت و احساسی را جریحه دار نکرد .همه دیدند و بی خیال از کنار آن گذشتند . گویی خیل جانبازان وظیفه داشته اند در جبهه ها شهید شوند و چون نشده اند هر روز که زندگی کنند اضافی زندگی کرده اند و باید یا در گوشه خانه، یا روی تخت مریضخانه از تنگی نفس خناق بگیرند و بمیرند و یا اگر از این وادی جستند چنگال فقر چنان گلویشان را بفشرد که قال قضیه زندگی نکبت بار را با یک پیت بنزین قرضی بکنند و خود را از روز مردگی ها زیر سایه نظام مقدس ! نجات بدهند .آخرین خبر از خیل جانبازانی که خود را میان روز روشن سوزاند جانبازی بود ازشهر قم که در مقابل بنیاد جانبازان خود را به آتش کشید .
تمام ماجرا بر می گشت به شندر غازی که این بنده خدا غریبانه آن هم به عنوان قرض از نظامی که به پای آن سلامت و آینده خود را گذاشت در خواست کرده بود .اما دست نداد تا این که یک بارجزغاله شدن میان شعله های آتش را برهر لحظه سوختن و ساختن انتخاب کرد .چه نسل مغبونی بودیم ما و چه کلاه گشادی تا گردن بر سر ما رفت . پنج ساله بودم که مجلس هفته خوانی در خانه امان بر پا می شد . اگر هر برنامه ای به هم می ریخت این یکی در جای خودش محفوظ بود . مادر بزرگم پیره زن خمیده ای بود که شبها تا خود صبح از درد رماتیسمی که بند بندش را زیر تازیانه درد می گرفت ناله می کرد. هزار بار تا خدا می رفت و بر می گشت تا خورشید بدمد وتن نحیف خود را به تابش آفتاب بسپارد . شاید گرمای آن افاقه کند و کمی از درد جانکاه بکاهد . هم او وقتی آشیخ حبیب الله شب های جمعه برای هفته خوانی می آمد آب پاش آهنی بزرگی که قاعده دو تا مشک سقا آب می گرفت پر می کرد . حیات و جلو در خانه را آب و جارو می کرد . همه جا را برق می انداخت . چون قرار بود آقا تشریف بیاورند . پنج سالم بود که این صحنه ها . تعظیم و تکریم در گرمای کشنده کویر ، یک چشمی زیر چادر ضخیم چپیدن و گوش جان سپردن به حرف هایی که وقتی سر از صحرای کربلا در می آورد گل می انداخت و مثل باران اشک ازچشم آب مروارید گرفته پیر زن و بقیه خانم ها ی در و همسایه در می آورد . اگر میوه بود تازه تر و رسیده تر و درشت ترش را برای آقا سوا می کردند . اگر چای می ریختند سرگل آن را در استکانی کمر باریک جلو آشیخ می گذاشتند . نعلین ایشان را پشت سرش محض صواب جفت می کردند و در طاقچه کنار لمپای بارفتن می گذاشتند نکند بچه ها آن را لگد کنند . در شهر و محله تنها حرف آقا بود که در رو داشت ...آری 5 ساله بودم و این ها بر دل پاک و کودکانه ام نقش می بست . با همین حرف ها بزرگ شدم . تا این که بزرگ همین جماعت یعنی امام را شناختم .
چون یاد گرفته بودم حرف حرف آقا باشد هر چه آقا می گفتند را با ادبیات سن 20 سالگی بر خود حجت می دانستم . گویی وحی منزل است . با شاه قدر قدرت و قوی شوکت باید در بیفتی ! ای به چشم آقا ! سمعا و طاعتا ! برو ساعت ها در خیابان های شهر جلو توپ و تانک بگو مرگ بر شاه ! به روی دیده ! با سر می روم. بی برقی ،بی آبی و بی نفتی آن هم در مملکتی که بر اقیانوس نفت خوابیده است بکش ! شما جان طلب کنید ! نفت که سهل است . با چند تا بزرگتر فامیل که به هر دلیل با تو نه در دین که در دین سیاسی شده مخالفند در گیر شو! جلو صغیر و کبیر فامیل به آن ها توهین کن ! بگو نمی فهمند ! می گفتم این که چیزی نیست اگر شما حکم کنید خونشان را مباح بدانم یقین کنید بی درنگ چنین خواهم کرد . از ستون برو بالا !مجسمه شاه را خر کش کن ! بیار پایین ! از پول جیبت بزن ! اسپری رنگ بخر .در طول شب بر در و دیوار شعار بنویس ! برو جلو توپ !تانک ! مسلسل . ... ،... ،...انقلاب پیروز می شود ... در بهار آزادی جای شهدا خالی ! پیروز شدیم دست به کار شوید ! خون این را بریزید ! تکبیر!خون آن را بریزید ! تکبیر! این یکی منافق است باید کشته شود . آن یکی مفسد فی الارض است قطع مخالفش کنند ! صحیح است !....جنگ شد ! یا الله بسیج شوید ! درهای بهشت را گشوده اند ! از قافله عقب نمانید ! اسلام خون می خواهد . جنگ جنگ تا رفع فتنه از عالم. جنگ جنگ تا پیروزی ! راه قدس از کربلا می گذرد . کشتگان راه خدا گمان نکنند مرده اند نزد خدایشان روزی داده می شوند . حور ! غلمان ! شراب طهور ! نهر عسل ! آب روان مثل اشک چشم زلال ! روضه رضوان . جنت مکان . خلد آشیان . سوت خمپاره ! بومب ! گند گاز خردل . رایحه خوش خدا ! سوختم . سوختم ! جانباز قهرمان!جانباز عزیز ! ایثار . فداکاری . ... جام زهر . جنگ تمام می شود . امام می میرد . جان نثار جای جانباز را می گیرد ! آن روز رفته امروزآمده ، درست تا لحظه خود سوزی یا در بند زندان ساسان ! یا غریبانه پرسه زدن در خیابان ! خجالت زن و فرزند ! بی پولی ! هزینه زندگی ! شهریه مدرسه ! بابا کتاب می خوام . دفتر می خوام . ساندویچ می خوام . 5 تومان داری ؟ ! نه والله !اجاره آلونکی به نام خانه ! 1 ماه . 2 ماه . 3ماه . صاحب خانه ! یک بار . دو بار . سه بار ... اثاث شکسته بسته . پشت در خانه ! گریه بچه ها ! خجالت جلو همسایه ها ! زخم زبان ! چشمت کور جبهه نمی رفتی ! هم خودت را داغون کردی هم ما را بیچاره ! دارو .. سوزش سینه ! تنگی نفس ! صدای خس و خس ! خلط ! چرک . خون ....... پیت حلبی خالی ! حاجی جون 2 لیتر بنزین داری به ما قرض بدی ؟ ناقلا ! تو که ماشین نداری ! حتما می خوای سر چهار را پولش کنی ! حلا بگو داری یا نه ؟ ما را به اندازه 2 لیتر بنزین هم قبول نداری ؟ راستش را بگم ؟ بگو ! نه ! ندارم ! حاجی جان باور کن این بار آخره ! بار آخر ؟ مگه بلیطت برده ! حتما وامت را می خوان بدن ! هر چندچشمم آب نمی خورده. فکر می کنم سگ خورد ! این هم روی بقیه . یا الله زود باش پیتت را بیار . بکش ! نمی تونم مک بزنم . کمک می کنی ؟ کول شدی پپسی هم می خوای ؟ حاجی جان نفسم بالا نمیاد جون اون بچه ات یه مک بزن ! قول می دم . مرد و مردونه این بار آخر باشه ! ..پیت حلبی . بوی بنزین ! کبریت تبریز ! درست جلو در بنیاد . بنیاد جانبازان . زیر عکس رهبر ! آتش زبانه می کشد . یادش می افتد آن روز را در جبهه . تانکی می سوزد ! می خواهد فرار کند تا پشت جبهه ! اما قدم هایش هرز می رود . مثل کسی که در خواب بخواهد بدود. صدای چند نفر را می شنود . از اینجا دورش کنید ! کسی حق ندارد عکس بگیرد .. دنیا جلو چشمش سفید می شود . دختر 5 ساله اش با دفتری در دست دارد می دود . قلم از دستش می افتد . می خواهد قلم را بردارد و به دخترک بدهد . نمی تواند . در دلش دعا می کند آدم با معرفتی پیدا شود . قلم را بردارد بدهد به دخترک ...

کلمات کلیدی:
 
یک آدم بدون اطرافیان پیدا نمی شه
ساعت ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٢۱  

همان قدر که در اعتیاد زغال خوب بر مدیران هم اطرافیان تاثیر گذارند!! همه زمین خورده ها در سیاست بی استثنا’ مدیون خود شیرینی  اطرافیان خود هستند .راستی این پدیده اطرافیان  چیست که طرفه العینی پرده اعتبار مسئولین محبوب را می درد جوری که با هزار من سریش هم نشود درستش کرد؟گرفتاری این است که اطرافیان نه یک فرداست که بشود یقه اش را گرفت و از مقام اطرافیت عزلش کرد و نه جایگاهی تعریف شده داردکه بتوان آن را حذف کرد و از شرش نجات یافت...اطرافیان یک مفهوم است مثل سایه که بزرگان را تعقیب می کند ٬هر جا می روند با آن ها می رود و هر چه می گویند در آن دخل و تصرف می کند...در مخیله آن ها می نشیند و برای خود جایی دنج دست و پا می کند تا سر همه بزنگاهها حاضر باشد و هروقت اراده نمود زهر خود را بریزد .هر کسی به فراخور ٬ یک اطرافیان برای خودش دارد ...  آبی بی خدا بیامرز من هم تا زنده بود اطرافیان داشت ... اطرافیان او،یکی از کلفت های خانه بود که  مخ پیر زن را به کار می گرفت و به هر راهی که می خواست می کشاند .یاد گرفته بود در مقام خدمتکار بر بزرگتر خانه ریاست کند. کسی هم حریف نمی شد ...کشت و یار آبی بی می شدیم این چیز ها که می گوید بی ربط است  تو گوشش نمی رفت که نمی رفت... تازه همان کلفت خانه که ازاطرافیان آبی بی ما بود برای خودش اطرافیان داشت . اطرافیان کلفت خانه آبی بی آقای بهاری بود که سر کوچه ما بقالی زده بود...صبح که کلفت ما می رفت از او شیر بخرد چنان مخش را می زد که تا شب هر چه می گفت همان بود که آقای بهاری به او گفته بود ..اگر  به او گفته بود قدر ارباب هایت را بدان آن روز تا شب ربابه روی پایش بند نبود و مثل فشنگ کار می کرد خدا نیاورد روزی که آقای بهاری از دنده چپ بلند شده بود وایراد و اشکالی بر ما می گرفت ربابه آن روز را  در حالت استنفار علیه کل اهالی خانه می گذراند.جالب تر از این ٬ آقای بهاری هم برای خودش اطرافیان داشت..چون خیلی زن ذلیل بود اطرافیان او عیال مربوطه اش بود. جانم به شما بگوید عیال آقای بهاری هم  برای خودش اطرافیان داشت..اطرافیان عیال آقای بهاری خاله خانم او بود ..خاله خانم زنی بود حراف که محله ای را حریف می شد .هر چه به خواهر زاده خود می گفت بلاتشبیه حکم وحی منزل را داشت که مو به مو اجرا می شد.باور می کنید خاله خانم هم با این همه کیا و بیا اطرافیان داشت ...اطرافیان خاله خانم عیال آقای بهاری عمه خانمش بود . سرتان را در آوردم اما بد نیست بدانید عمه خانم هم برای خودش اطرافیان داشت ...اطرافیان عمه خانم هم برای خودشان اطرافیان داشتند ...خلاصه در بلاد ما آدمی پیدا نمی شد که اطرافیان نداشته باشدو اطرافیانی هم پیدا نمی شد که باز اطرافیان نداشته باشد..آن قدر شیر تو شیر شده بود که یک آدم بدون اطرافیان پیدا نمی شد و یک اطرافیان بدون اطرافیان هم نبود...در حالی که  همه چیز مربوط به اطرافیان بود هیچ کس نمی فهمید این اطرافیان که بود ؟!


 
بگذارم همۀ جن‌ها را شما بگیرید؟!»
ساعت ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٢۳  

مخبرالسلطنه هدایت در «خاطرات و خطرات» اشاره دارد به مراسم روضه‌خوانی و تعزیه‌داری ماه محرم و ماه رمضان در حضور سلطان صاحبقران: «شبها تکیه چراغان بود. انعام‌ها و خلعت‌ها مرحمت می‌گردید. دور تکیه (دولت) طاقنما است. مرتبۀ تحتانی را وزرا و امراء می‌بستند. مرتبۀ وسط و فوقانی در پس زنبوری مخصوص حرم بود. در یکی از حجرات شاه جلوس می‌کرد... در موقع روضه‌خوانی کسی که قادر بود جمعیت را از صدا بیندازد سید ابوطالب صدرالذاکرین بود. اولاً صدایی داشت که تکیه را پر می‌کرد. دیگران آواز خوش داشتند و خلق‌الله را ساکت نمی‌توانستند کرد. سید جنّ هم می‌گرفت و پیش زنها احترامی داشت.

منتظم‌الحکماء صلحی از دوستان من حکایت کرد که روزی به‌اتفاق ظهیرالدوله مرشد به دیدن سید رفتیم. وارد شدیم، نشستیم، ابداً اعتنا و خوش‌باشی نکرد. متوجه زنی بود که آمده بود آقا جنّش را بگیرد. تا چند نوبت دست در سینۀ آن زن کرد و گفت جنّ تو خیلی حرامزاده است، در می‌رود. و مستمر تجدید می‌کرد تا آخر جنّ را از بغل آن زن گرفت، در شیشه‌ای کرد، درش را محکم بست. آن زن که در پای درگاه حیاط ایستاده بود یک اشرفی روی آستانه گذارد و رفت. آنگاه آقا رو به ما کرد. برخاست، تواضع کرد. خادمی را خواند و سفارش شربت و شیرینی داد.ظهیرالدوله گفت این دیگر چه بازی است؟

گفت این مردم جنّ دارند. بعضی را شما می‌گیرید، بعضی را هم من. پس بگذارم همۀ جن‌ها را شما بگیرید؟!»


کلمات کلیدی: